Friday، November 20

و عشق آفریده شد ...

امروز اتفاق بزرگی افتاد .

امروز کتاب روزگار ، صفحه ای طولانی را ثبت می کند .

امروز زندگی جدیدی آغاز شده است .

امروز ... روز نیکویی است ... امروز روز امید است ... امید به نیکویی ...

امروز به قدر تک تک لحظه های زندگیم ، خوشحال شدم و خوشحال هستم .

امروز عهدی است که بسته شده است برای خوشبخت بودن و خوشبخت کردن ...

عهدی که می گوید در کنار هم هستیم ، چه در مشکلات ، چه در شادی ها ... که مشکلات ما را می سازند و شادی ها ما را خوشحال می کنند ...

امروز خوشحالم ...

* * *

امروز برادر اینجانب تعهدی داده است ... و تعهدی گرفته است ... تعهدی برای با هم بودن ...

امروز برادر اینجانب از دختری « نیکو » نام « بله » گرفته است ...

امروز « بله برون » بوده و هست !

* * *

نیکو جون

نیکوی روزهای امید

امید روزهای نیکو

خوش آمدی ...

* * *

زندگی امروز نیست ... فردا را ساختن است ...

پ . ن 1 : چند پست پیشم رو درباره ماه آذر فراموش کنید ... اتفاق امروز انقدر خوشحال کننده بود که کم کم تا 5-4 ماه رو شارژم !

پ . ن 2 : الان دارم فکر می کنم که چرا قدیم مادر شوهرا ، « مادرشوهر » بازی در می آوردند یا خواهرشوهرا ، « خواهرشوهر » بازی ... وقتی میشه یه نفر رو انقدر ساده و زیاد دوست داشت ... ( خوشبختانه تو تاریخ اسم برادرشوهرا بد در نرفته ! )

پ . ن 3 : امیدمحمود جان ، با همه این اوصاف قرارمون سر اتاق به جاشه ها ... J J :D

Monday، November 16

غمگینم امروز ...

در پسین روزهای فصل بهار

برگ ها در هجوم پاییزند

زرد ها مانده اند بر شاخه

سبزها روی خاک می ریزند

جای عطر گل اقاقی و یاس

بوی خون در فضای این شهر است

گویی احساس سربلندی و اوج

با تمام درخت ها قهر است

از کف سنگ فرش هر کوچه

خون گلگون لاله را شستند

غافل از این که در تمامی باغ

سروها جای لاله ها رستند

شب به شب روی شاخه ی هر سرو

قمری و چلچله هم آواز است

بانگ الله اکبر از هر سو

نغمه ساز است و نغمه پرداز است

هر دهانی که بوی گل می داد

دوختندش به نوک سوزن ها

بوی گل شد گلاب و جاری شد

از دو چشم خمار سوسن ها

ناله ی پر شرار مرغ سحر

معنی اش ارتداد و بی دینی است

در زمستان ذوق و اندیشه

سبز بودن چه جرم سنگینی است

ساقه هایی که سبز تر بودند

سرخ گشته به خاک غلطیدند

باقی ساقه ها از این ماتم

برگ های سیاه پوشیدند

نخل را کنده بید می کارند

بید مجنون کجا ثمر بدهد

ای که بر روی ماه چنگ زدی

باش تا صبح دولتت بدمد

منبع : آقای هالو

Thursday، November 12

جان به لب داریم و چون صبح خندانیم ما ...

گاهی اوقات حس می کنم مال اینجا نیستم . حس می کنم کلی از آدما دورم . حس می کنم هیچ کدوم از کارهای من با بقیه جور در نمی یاد . شبیه کار های اونا نیست . گاهی اوقات برای کارهام هیچ دلیل عقلی و منطقی پیدا نمی کنم و به طرز احمقانه ای از دوباره انجام دادن اونها لذت میبرم ... کار هایی که دیگران با دیدنشون می خندن ، مسخره می کنن ، عصبی می شن و در نهایت من رو طرد می کنند ... و من معمولا از این طرد شدن ناراحت نمی شم ... طرد شدن از جمع برام مهم نیست ...

گاهی اوقات حس می کنم هیچ کسی رو نمی شناسم . گاهی اوقات کار های آدما انقدر روزمره و بی احساسه که فکر می کنم اونها مردن ... یا حداقل زنده نیستن ... گاهی اوقات حتی نسبت به خودم هم حس بدی پیدا می کنم ... گاهی اوقات سوال های مسخره ای ذهنم رو پر می کنن ... سوال های خنده داری که با به یاد افتادنشون ، تنم از ترس می لرزه ... سوال های خنده دار و ترسناکی که هیچ جوابی ندارن ... گاهی اوقات آدما رو انقدر از خودم دور می بینم که می ترسم . با اینکه زنده نیستن ، ولی می ترسم . از تنهایی و فکر کردن به کسی یا کسایی که نزدیکم نیستن ترس وجودم رو بر می داره ...

هر سال که نزدیک آذر میشیم ، انگار که کل غصه های دنیا یه کوه میشن و این کوه می افته پشت من ...

هر سال که این آذر لعنتی نزدیک میشه ، انگار یه زنگی تو گوشم میگه : بسه ، دیگه بسه ...

بچه که بودم عاشق پاییز بودم ... عاشق دویدن روی برگ هایی که یه گوشه جمع شدن و شنیدن خش خششون ... عاشق بارون های تند یا ملایمی که همیشه می اومد ... عاشق سرمای اول صبح که می خواستم برم مدرسه و خوردن دندونام به هم ...

اما الان از بین همه اونا فقط منتظر بارونم ... فقط بارونه که می تونه یه خورده آرومم کنه ...

الان زمستون رو بیشتر دوست دارم ... زمستون رو به خاطر غمش دوست ندارم ... اتفاقا زمستون رو به خاطر شادی هایی که می آره دوست دارم ... برف های ریزی که آروم آروم می آن و بچه هایی که آدم برفی درست می کنند ... دختر کوچولوهایی که رو برف غلت می خورن و آدمایی که لیز می خورن حتی !

الان فقط به زمستون فکر می کنم ... هی به خودم می گم : پاییزم می گذره ... این آذر هم می یاد و میره ...

دوست ندارم به پاییز فکر کنم ... دوست ندارم آذر بیاد ... می خوام زمین همین الان وایسه ... بسه ... دیگه بسه ...

توی پاییز و مخصوصا آذر ، فقط یه تلنگر می خوام ... یه تلنگر تا بشکنم ... تا صدای خوردشدنم رو همه عالم بشنون ...

دست خودم نیست ... پاییز که میاد و آذر میرسه ، فقط یه گوشه خالی می خوام برای گریه کردن ... برای خالی شدن و خالی شدن ... متاسفانه با شرایط این چند وقته هم بهونه برای گریه کم نیست ...

پ . ن : این متن خیلی شتاب زده نوشته شده ...

Monday، November 9

من و « کتاب قانون » ، پلورالیسم و باقی قضایا ...

چند روز پیش با مامان اینا رفتیم و فیلم « کتاب قانون » رو دیدیم . من برای بار دوم بود که فیلمو می دیدم .

فیلم داستان مردی است به اسم رحمان که برای ماموریتی راهی لبنان می شود و آنجا عاشق دختری به اسم « ژولیت » می شود . ژولیتی که مسلمان می شود و نامش را به « آمنه » تغییر می دهد .

آمنه با رحمان به ایران می آید و با خانواده سنتی رحمان زندگی می کند .

فیلم می خواهد رفتار های اجتماعی و دینی قشر وسیعی از ما ایرانیان را نشان دهد و از این رفتار انتقاد کند . به عنوان مثال در قسمتی از فیلم مادر رحمان سفره روضه خوانی گرفته است و خانم ها همه هستند ! اولین چیزی که از این « روضه خوانی » می بینیم سفره بلندی است که روی آن انواع و اقسام خوراکی ها و خوردنی ها مثل آش و شله زرد و خرما و حلوا و ... چیده شده است که این خود مذمت اخلاقی به نام « اسراف » است . بعد از خواندن دعا ، صدای خانم ها می آید که دارند غیبت می کنند ! آمنه که از رفتارش پیداست متعجب و عصبانی است ، فریاد می زند که : با این همه غذا که روی سفره است ، چرا گوشت مرده برادرتان را می خورید ؟

خانم ها عصبانی می شوند و یکی یکی می روند . یکی از خانم ها بلند می شود و می گوید : یکدفعه ای حدیث « الغیبه اشد من الزنا » رو بخون دیگه !

جالب اینه که اون خانم خودش هم می دونه که غیبت از زنا هم بدتر است ، اما باز غیبت می کند .

یا در صحنه ای دیگر از فیلم ، آمنه حدیثی می خواند که : اگر مسلمان با کسی قهر کند و این دو تا سه روز با هم قهر باشند ، بعد از سه روز از دین خارج شده اند . ( یا حدیثی با همین مضمون )

وقتی که آمنه این حدیث را می خواند و خواهر رحمان می گوید : آره ، این حدیث نبویه ... ، خاله رحمان به او می گوید : تو نمیخواد حرفی بزنی ، خودم عربیشو بلدم !

که اینها همه این معنی را می دهند که ما ظاهر دین را خیلی خوب بلد هستیم اما وقتی کار به عمل می رسد ...

رفتار بد خانواده با آمنه که این رفتار بعدا به خود رحمان هم سرایت می کند ، باعث می شود که آمنه ایران را ترک کند و به لبنان برگردد .

رحمان هم به لبنان می رود تا آمنه اش را پیدا کند . در لبنان متوجه می شود که آمنه در جنوب لبنان است .

رحمان برای پیدا کردن آمنه مجبور است به جنوب لبنان برود .

رحمان تاکسیی می گیرد و به جنوب لبنان راهی می شود .

به نظر من پیام فیلم در همین صحنه است . سکانسی که رحمان سوار ماشین می شود و راننده تاکسی با او حرف می زند . در واقع راننده تاکسی تک گویی می کند .

او می گوید و می گوید ... می گوید که فلسطینی است و زن و بچه هایش را در جنوب لبنان از دست داده است و وقتی این حرف را می زند می خندد ...

او می گوید : من در این مدت مسافران زیادی را برده ام که همه یشان تنها بوده اند ...

در این مدت با دین های مختلف آشنا شده ام و یک چیزی را فهمیده ام ... اینکه مهم نیست دینت چیه ... دین فقط تعامل بین آدم هاست ... مهم رفتار آدم هاست ... مسیحی ، مسلمون ، شیعه و ... مهم رفتار آدم هاست ...

فیلم با سکانسی فوق العاده پایان می یابد اما باز هم این نوع پایان خیلی مناسب نبود ... ولی خود سکانس به تنهایی عالی بود ...

اون سکانس اینجوری بود که : رحمان آمنه رو تو یکی از کلاس های جنوب لبنان پیدا می کنه که داره برای بچه ها قرآن می خونه ... رحمان در رو باز می کنه و آمنه فقط می گوید : رحمان ...

رحمان ته کلاس دو زانو می نشیند و سراپا گوش می شود و آمنه شروع می کند به قرآن خواندن ...

من فکر می کنم اون کلاس قرآن نیست ... اصلا رحمان قرآن را نمی شنود ... آنجا کلاس عشق است ... فقط عشق است و معشوق ... رحمان از آمنه درس عشق یاد می گیرد ... باز هم نه به خاطر روحیه مذهبی آمنه یا قرآن خواندن او ...

رحمان فقط معشوق را می بیند و نه چیزی دیگر ... فقط تکان خوردن لب های آمنه را می بیند و چیزی نمی شود ...

اما حرفی که من می خواهم بگویم همین است ... دین ، نه اینکه مهم نباشد ، اما معیار اصلی ، رفتار آدم هاست ...

به عنوان مثال فردی رو در نظر بگیرید که خدا را قبول ندارد . وجود خدا را قبول ندارد ، یعنی از بین همه عناصر در زندگی عنصری به نام خدا را قبول ندارد . البته خدا برای کسانی که قبولش دارند خیلی بیشتر از یک عنصر معمولی است ...

اما این فرد دقیقا همان کار هایی را می کند که در همه دین ها به انجام دادن این کار ها سفارش شده است ... مثلا به فقرا کمک می کند ... دیگران را به کار های خوب دعوت می کند ... خوش اخلاق است ... از احوال همسایه اش خبر دارد ... درد دل دیگران را می شنود ...

یا کار هایی را انجام نمی دهد که در همه دین ها انجام آن منع شده است ... مثلا دروغ نمی گوید ... سر دیگران کلاه نمی گذارد ...

خب ، ببینید ... این فرد همه کار هایی را که در بقیه دین ها سفارش به انجامشان شده است ، انجام می دهد . اما وجود خدا را قبول ندارد .

به نظر من خیلی ناعادلانه است که چنین فردی سزاوار جهنم یا مجازات از سوی خدا باشد ... به نظر من اگر اینگونه شد و او مستحق جهنم باشد ، خدا فاقد عدالت یا انصاف است که اینگونه نیست و نباید باشد ...

و اما چگونه است که افرادی که ادعای « خدایی بودن » و با خدا بودن دارند و خود را « مردان دین و خدا » معرفی می کنند فردی را با همه کار ها و اعمال خوبش ، فقط و فقط به خاطر اینکه خدا را قبول ندارد اعدام می کنند و جانش را می گیرند .

پلورالیسم به معنای تکثرگرایی است و معمولا وقتی بحث پلورالیسم می شود منظور « تکثرگرایی دینی » است . به نظر من تکثرگرایی دینی همین است . همین که انسان ها را با اعمال و رفتارشان بسنجند . نه با برچسب ها و اسم هایی که رویشان خورده است .

« کتاب قانون » تلنگر خوبی است برای کسانی که ادعای مسلمان بودن دارند و غیبت می کنند ... برای کسانی که ادعای مسلمان بودن دارند و دروغ می گویند ... برای کسانی که ادعای مسلمان بودن دارند و کم فروشی می کنند و در نهایت برای همه کسانی که ایرانی هستند و در ایران بزرگ شده اند ...


پ . ن : با همه اینها ، به نظر من فیلم عالی نبود . منظورم از لحاظ محتوا و داستان نیستا . نمی دونم ، شاید بازیگری ، شاید کارگردانی ... نمی دونم ... به نظرم فیلم کاملی نبود ... نقص زیاد داشت ...

پ . ن : امروز مصاحبه اعتماد رو با مازیار میری خوندم . بی دلیل نبود می گفتم فیلم عالی نیستا ! کلی سانسوری بهش خورده و یه جورایی طرح اصلی داستان عوض شده ...

Monday، November 2

آقای احمدی نژاد ، از اینکه رییس جمهور شدید بسیار خوشحالم من !

قبل از انتخابات بود . هر شب دعا می کردم ( برای اولین بار تو عمرم ) و نمی دونم برای چه کسی دعا می کردم ؟! شاید خدا ... شاید برای دلخوشی خودم ... شاید ...
دعا می کردم که مهندس موسوی رییس جمهور بشه .

چند روز بعد از انتخابات بود و درگیری ها شروع شده بود . یک شنبه 31 خرداد بود . توی گوشی یه نفر ، فیلم مرگ ندا رو دیدم .
داغون شدم .
تا 4 یا 5 روز اعصابم خورد بود . دیگه از همه چی و همه کس متنفر شده بودم . با خودم می گفتم : « تو اولین فرصت ممکن از ایران می رم ... هر جا شد ... فقط نمی خوام دیگه اینجا باشم ... . »
روز های اول ، از اینکه مهندس موسوی به مقام رییس جمهوری « منصوب » نشده بود ، کلی دلم گرفته بود . ( البته الانش هم مهندس رییس جمهور من هست ) . اونروزا هر جا رو که میدیدی ، پر بود از توهین و اتهام و انقلاب مخملی ! . یکیش 30 : 20 .
که همیشه اعصابمو خورد می کرد .
اونروزا با خودم می گفتم : به خدا تا روزی که مهندس موسوی رییس جمهور نشه ، هیچ رقمه راضی نمی شم و راضی نمی شیم .

اما الان اوضاع کاملا فرق کرده .

الان دیگه از دیدن تهمت ها و توهین ها عصبی نمی شم . الان می خندم . چند روز پیش ویژه نامه روزنامه ایران رو درباره حوادث اخیر دیدم . ( قابل توجه که روزنامه مذکور با پول بیت المال اداره و منتشر میشه و ارگانی دولتی محسوب میشه ) برام خیلی جالب بود . اول اینکه کلی خندیدم ! خیلی باحال بود !
ولی یه صفحه داشت در مورد انقلاب های رنگین تو کشورهای مختلف . یکیشون ایران بود که نماد انقلاب « سبز » بود .
چهره های حامی این انقلاب (!) افرادی بودند مثل : (مهندس) میر حسین موسوی ، (جناب) محمد خاتمی ، (شیخ) مهدی کروبی و ...
ارگان حامی انقلاب احزابی بودند مثل : جبهه مشارکت ایران اسلامی ، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ، کارگزاران ، مجمع روحانیون مبارز و ...
یه سوال برام پیش اومد : این ها مگه 30 سال تو این نظام خدمت نکرده بودن ؟! پس چطور « اونا » تو این 30 سال « اینا » رو نشناخته بودن ؟!
اینا کسایی بودن که 30 سال تو این نظام خدمت کردند و الان دارن پاداش خدماتشون رو می بینن ! یکیش مهندس موسوی گل و گلاب !
نخست وزیر 8 سال جنگ . 8 سال جنگی که از بچگی بهمون گفتن بهترین دوره تاریخ این مملکت بوده ...
یکی دیگشون جناب آقای خاتمی . ایشون هم 8 سال رییس جمهور بودن که نیازی نیست از زمان ایشون تعریفی کنم که خدمات دولت هفتم و هشتم بر کسی پوشیده نیست ...

الان دیگه نمی خوام میرحسین رییس جمهور شه . الان هم میرحسین عضو همین جنبشه . این جنبش سبز . نه رهبر جنبش . اگه بخوایم خیلی برای مهندس ارج و قرب قرار بدیم اینه که مهندس سخنگوی جنبشه . ( همه این ها باز دلیل نمیشه که عاشق مهندس نباشیم ! )
که اگر روزی خود مهندس هم بخواد جلوی این جنبش بایسته ، مردم از او هم عبور خواهند کرد که امیدوارم هیچ وقت چنین اتفاقی نیفته ...
و در نهایت این که جنبش سبز می خواد تو همین نظام کار کنه ... دنبال براندازی نیست ... خواستار تغییرات و اصلاحات ساختاری هست اما دنبال براندازی نیست ... همونطوری که همین عزیزانی که نام بردم تو همین نظام کار کردند و عاشق انقلابند .

و باز هم در نهایت این که از مهندس موسوی ! تشکر می کنم که رییس جمهور نشد !
که اگر رییس جمهور می شد ، انقلابی که تو وجود من رخ داد ، هیچ وقت شکل نمی گرفت .

پ . ن : الان دیگه نمی خوام « تو اولین فرصت ممکن از ایران » برم ... می خوام بمونم ... بمونم و درستش کنم ... درستش کنیم ...

پ . ن 2 : دوستان عزیز 13 آبان فراموش نشه ها ! منتظر حضور سبز همه تون هستیم ! به یاد کسانی که 13 آبان رو درست کردند و الان زندانند ...

Wednesday، October 28

مرا تو بی سببی نیستی ...

مرا تو بی سببی نیستی

به راستی صلت کدام قصیده ای ، ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازی را که تو آغاز می کنی ...

Tuesday، October 20

لطفا « یک نفر » منرو دلداری بده ...

خیلی مسخرس ...

رو صندلی سلمونی نشستی ... یه دفعه ای یاد این چند سال می افتی ... با همه خاطراتش ... با همه خنده هاش ... با همه اتفاقای خوبش ... همونجوری که رو صندلی نشستی ، بغض گلوتو فشار بده ، دو تا اشک کوچولو و شور از چشمات بریزه پایین ...

بعد اون پیرمرد بامزه سلمونی برگرده بگه : مرد ، چرا گریه می کنی ؟

یه خنده ای هم زورکی تحویلش بدی و سعی می کنی بگی که : حاج آقا ، کاش دردمو می فهمیدی ...

اما انقدر بغض داری که نمیتونی حرف بزنی ...

وقتی میای بیرون ، زنگ می زنی به یه نفر و همه چیز رو می گی ... داری کم میاری ... تابلویه ... داری خفه میشی ... تابلویه ...

فقط یه گوش می خوای همین ، گوشی که بهش اعتماد داری ...

و ماجرا وقتی جالب تر میشه که بیای خونه و تظاهر کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده ... تظاهر کنی که هنوز همون مصطفایی ...

و فقط یه دوش آب داغ داغ بتونه حالتو سرجاش بیاره و همونجوری زیر دوش به خودت قول میدی که : نمی ذارم ... نمی ذارم این اتفاق بیفته ...

پ . ن : ایران کشوری است با 70 میلیون مریض ...

 

blogger templates | Make Money Online